جنبشهاي اسلامي و مقايسه آن با حركت طالبانيسم

 

 

 

حركت طالبان در میان جنبشهاي اسلامي

 

علي اصغر رجاء*

 

اشاره

با فاصله‌اي اندك و پس از آنكه جنبش اسلامي راديكال و شيعي در ايران با پيروزي انقلاب اسلامي به وجود آمد، همساية آن افغانستان در ادامة برنامة استعماري شرق اشغال شد. اين واقعه باعث گرديد كه ميان جنبشهاي راديكال شيعي و جنبشهاي بنياد گراي اهل سنت، گونه‌اي همسويي در جهت طرح اسلام به عنوان نيروي سوم در برابر سوسياليزم و امپرياليزم پيش آيد. اما تضادهاي دروني جنبشهاي اسلامي باعث شد كه غرب از فرصت سقوط ابر قدرت شرق بهره گيرد و جنبشي را به صورت برنامه ريزي شده با عنوان طالبانيسم به وجود آورد تا دستاوردي براي جنبشهاي اسلامي از ناحية سقوط ابرقدرت شرق حاصل نشود.

 

مقدمه

حركتهاي اسلامي و ظهور اسلام سياسي در دهة شصت از سوي غرب به نام «بنياد گرايي» ياد شد. اين حركت كه همراه با نام امام خميني (ره) بود، نيروي غرب را به چالش فرا خواند. نويسندگان اسلامي اين حركت را با نام «اصول گرايي» يا «راديكاليزم اسلامي» از حركت نوع مشابه آن در ميان اهل سنت جدا كردند و سر سلسلة آن را سيد جمال الدين افغاني (ايراني) معرفي نمودند و حركت اهل سنت به نام «بنياد گرايي اسلامي» باقي ماند.

در ميان نويسندگان غربي، اين دو حركت از يكديگر تمييز داده نمي‌شوند و مشخصات هر
يك جدا مطرح نمي‌گردد؛ در حالي كه نويسندگان و متفكران پيرو جريان شيعي سعي دارند مباني فكري ـ فرهنگي خود را از نوع ديگر جدا نمايند. استراتژي غرب در عدم تفكيك اين دو جريان، ناشي از مطالعات گسترده‌ و پيشينة تاريخي اين پديده در جهان است. به نظر مي‌رسد غرب در اين استراتژي طرح و برنامه استعماري جديدي دارد. طالبان، يكي از جريانات تابع بنياد گرايي، از جملة اين طرحها بود.

 

تاريخچه گروه طالبان

طالبان در فاصله سالهاي 1373 ـ 1380 ش (1994 ـ 2002 م) از جنوب افغانستان ظهور نمودند. آنان گروهي با انگيزه، از طلاب علوم ديني بودند كه از افزايش ناامني در سراسر افغانستان توسط دسته‌هاي مسلح به نام مجاهد پس از فروپاشي حكومت نجيب در سال 1370 به ستوه آمده بودند. اين دسته‌هاي مسلح به مدت سه سال در حالي در جاده‌ها به دزدي و اخاذي مي‌پرداختند كه سران مجاهدين در پايتخت بر سر قدرت به شدت مي‌جنگيدند.

در اين شرايط كه اوضاع مرزي تحت نظارت سازمان اطلاعات ارتش پاكستان (ISI) قرار داشت،[1] خبرگزاريها از عمليات پر سر و صداي تصرف يك شهر مرزي در جنوب قندهار و يك پايگاه مملو از اسلحه توسط گروه ناشناختة طالبان در 1373 ش (12 اكتبر 1994 م) خبر دادند. اين گروه از قبيلة پشتونِ دُرّاني با سابقة حكومت 250 ساله در افغانستان و خواستار بازگشت «ظاهر» شاه سابق بودند. رهبر آنان ملا عمر، يكي از مجاهدين سابق، بود[2] و فرماندهان محلي، پاكستان را در ظهورشان دخيل مي‌دانستند.[3] يك هفته بعد، در بيستم اكتبر، هيأتي از كارشناسان امور عمراني و سفراي خارجي به سرپرستي بابر، وزير خارجه وقت پاكستان ـ كه خود يك پشتون بود ـ در سفري به جنوب افغانستان، امكان برقراري بزرگراهي از كويته به هرات را بررسي مي‌كردند. بابر قبلاً رايزنيهايي با مقامات محلي انجام داده بود.[4] اين هيأت در خارج از قندهار توسط مجاهدين محلي و در اعتراض به حمايت پاكستان از گروه طالبان گروگان گرفته شد. از طرفي ملاقاتي در 28 اكتبر بين رئيس جمهور تركمنستان و والي هرات با بوتو، نخست وزير وقت پاكستان، در عشق آباد صورت گرفته و قرار بود در يك سفر آزمايشي، كارواني تجاري شامل سي كاميون از پاكستان به عشق آباد رود. در 29 اكتبر اين كاروان نيز همراه دو فرمانده طالبان و يك افسر ISI به گروگان مجاهدين در آمد.[5] طالبان به درخواست پاكستان در يك حملة برق آسا گروگانگيران را فراري ‌دادند و عصر همان روز قندهار را به تصرف در‌ آوردند.[6] از آن پس طالبان به شهرت رسيدند و توانستند با برقراري عوارض بر كاميونها امنيت جنوب را تأمين كنند. پيشرويهاي سريع آنان در شرق به «چهار آسيا» و دروازهاي كابل و در غرب به «فراه»، همراه با خريد فرماندهان محلي، نظم و امنيت را به اين مناطق برگرداند. گروه كوچك آنان در اين زمان به صورت يك جنبش قدرتمند و پرتحرك و سريع در آمده بود و تعجب همگان را بر مي‌انگيخت.

سخت‌ گيريهاي معروف آنان پس از تصرف «هرات» در سال 1995 م نيز توجه همه را به خود جلب كرد. هنگامي كه آنان در سال 1996 م جلال آباد را در شرق افغانستان فتح و كابل را محاصره مي‌كردند، سران مجاهدين همچنان به درگيريهاي خود در اطراف پايتخت (كابل) و دسته بنديهاي تاكتيكي بر سر تصرف شهرها ادامه مي‌دادند؛ در حالي كه امنيت و نظم در قلمرو جنبش طالبان برقرار بود، پس از چند محاصره، نيروهاي احمد شاه مسعود كابل را تخليه كردند و بلافاصله شهر به تصرف طالبان در آمد. پس از سقوط اين چهارمين شهر بزرگ افغانستان، مجاهدان در مقابل طالبان يك اتحاد تاكتيكي به نام «جبهه متحد»[7] به وجود آوردند. طالبان كه حاكميت بر تمام كشور را جست و جو مي‌كردند،‌ با استفاده از اختلافات داخلي سران مجاهدين در سال 1998 م شمال و اندكي بعد مركز افغانستان را هم تصرف كردند و دست به كشتارهاي وسيع مردم در اين مناطق زدند.[8] تحريمهاي اقتصادي جامعه بين المللي در واكنش به اعمال طالبان آنان را به انزوا برد. وقتي دو روز قبل از حادثة يازدهم سپتامبر آمريكا (بيست شهريور 2001)، احمد شاه مسعود كشته شد، ائتلاف ضد تروريسم به رهبري آمريكا با بمبارانهاي سنگين و پشتيباني جبهه متحد، طالبان را از صحنة سياسي افغانستان به زير آورد.

 

پيش زمينه‌هاي جنبش طالبان

زمينه‌هاي تاريخي، داخلي و خارجي بحرانهايي را در افغانستان به وجود آورد كه باعث
پيدايش طالبان شد. گروههاي قومي از نژادهاي مختلفي در افغانستان سكونت دارند.
[9] از ابتدا
به وجود آمدن اين كشور در سال 1747 ميلادي توسط احمد شاه دراني، به مدت صد سال
مشكلي از اين ناحيه پديد نيامده بود؛ ولي به تدريج با رسوخ ناسيوناليزم از اروپا به منطقه
مشكلات آغاز شد.
[10] تصفيه قومي ـ مذهبي هزاره‌ها، نامگذاري كشور به نام يك قوم فاتح و اكثري، تعيين مرزها بر پاية اهداف استعماري روس و انگليس، عدم حضور اقليتهاي قومي ازبك و
هزاره در نظام حكومتي، تحميل الگوي قومي پشتو به ديگران در تصميم گيري (لوي جرگه)
به جاي مفاهيمي چون دموكراسي، قانون، مشاركت سياسي و به وجود آمدن مذهب رسمي در
مسير پيدايش تاريخي خود، چالشهاي جدي در افغانستان و حتي كل شبه قاره
[11] بودند.

براي مثال، گفته مي‌شود احمد شاه دراني با براندازي حاكمان هندي «مرهته» در آغاز تشكيل افغانستان، تعادل قوا را در شبه قاره بر هم زد و زمينه قدرت گرفتن استعمار انگليس فراهم شد.[12] همچنين تحميل قرارداد مرزي ديورند توسط انگليس، مسئلة پشتونستان را به صورت چالش سياست پاكستان و افغانستان پس از سال 1947 م در‌ آورد.[13] پيدايش جنبش طالبان هم از اثرات پاياني اين معاهدة شوم قلمداد مي‌شود. علاوه بر اين، پيوند تاريخي نهضتهاي اسلامي شبه قاره و به خصوص پاكستان، تأثير مستقيم در جنبش طالبان داشت.[14]

پس از جنگ جهاني دوم، ابرقدرت آمريكا جايگزين انگليس شد و دو بلوك شرق و غرب در جهان شكل گرفت. در اين دوره دو حادثة بزرگ تأثيرات عميق و شگرفي در جهان و بالطبع در افغانستان داشت؛ يكي تجاوز نظامي شوروي در 27 دسامبر 1979 م (دي 1357 ش) و ديگري پيروزي انقلاب اسلامي در 22 بهمن 1357 ش (فوريه 1979 م) در ايران.

تجاوز شوروي به افغانستان از طرف غرب، ادامة آرمان تاريخي اتحاد جماهير شوروي در مورد تسلط بر خليج فارس و آبهاي گرم جنوب تلقي شد. انقلاب اسلامي نيز با توجه به جهت گيري ضد غربي رهبري و سياستمداران انقلابي آن، آمريكا و غرب را به چاره جويي وا داشت. انقلاب اسلامي ايران اگر چه راديكاليسم اسلامي را تجديد بنا كرد؛ با جنبش بنياد گرايي شبه قاره در تفكر و استراتژي مقابله با غرب و نيز تجاوز شوروي به كشور اسلامي متفاوت بود. جنبشهاي شبه قاره، بهره گيري از عقل و اجتهاد و نوآوري را روا نمي‌دانستند و جمود و محافظه كاري داشتند و غرب را به عنوان يك كل رد مي‌كردند و در مقابل تجاوز شوروي هم معتقد به نبرد مسلحانه بود؛ اما راديكاليسم اسلامي در ايران جمود فكري نداشت و غرب را يك كلي داراي اجزاي خوب و بد مي‌دانست. در مورد تجاوز شوروي هم رهبري انقلاب با آن مخالف بودند، اما دولت به محكوميت اين عمل در مجامع بسنده كرده بود.

افغانستان در تعامل و تقابل مجموعه سياستهاي غرب و شرق از يك طرف و تأثيرات خارجي جنبشهاي اسلامي شبه قاره و ايران و عربستان از طرف ديگر قرار گرفت. زمينة تضاد قومي ـ مذهبي و نژادي هم از قبل وجود داشت؛ بنابر اين، بحرانها ظاهر شد. بحرانهاي داخلي در دورة حكومت مجاهدين بر اثر جنگ داخلي و دخالتهاي خارجي در افغانستان از اين قرارند: بحرانهاي اجتماعي هويت، مهاجرت، امنيت و توسعه (انكشاف)؛ بحرانهاي سياسي مشاركت، مشروعيت، دخالت و رقابت؛ و بحرانهاي اقتصادي فقر، قاچاق، پول و تورم؛ و بالاخره بحرانهاي فرهنگي بيسوادي و اخلاق خشونت، همگي محصول اين دوره است. برخي از اين بحرانها اثرات درازمدت خود را هنوز دارند. به عنوان مثال، بحران مهاجرت كشورهاي همجوار و حتي دوردست را به فرياد و فغان واداشته است. جنبش طالبان در چنين بستري از بحرانهاي داخلي به وجود آمد و به آنها دامن زد و خصوصاً در زمينة فرهنگي مردم را از دين و مذهب بيزار و به نفوذ مسيحيت دچار كرد و حتي بحران رقابت، ابعاد بين المللي گرفت.[15]

تجاوز نظامي شوروي اساسي‌ترين عامل خارجي پيدايش گروه طالبان در افغانستان بوده است. اين تجاوز پيش از آنكه به شكست انجامد، تأثيرات عمده‌اي در افغانستان به جاي ‌نهاد. برخي از اين تأثيرات عبارت اند از: قيام ملي، ورود احزاب جهادي به صحنة قدرت سياسي، تشديد رقابتهاي شرق و غرب، خود مختاري مناطق شيعه نشين در مركز، رشد اسلام گرايي، امنيت و توسعه شهر كابل، شهرت احمد شاه مسعود در نبردهاي چريكي،‌ تجديد اهميت ژئوپلتيك افغانستان، روي كار آمدن نجيب الله و مهاجرت.[16] خروج ارتش سرخ در 15 فوريه 1989 م از افغانستان نيز باعث شد كه حكومت نجيب الله عده‌اي از مليشياي قومي از جمله ژنرال «تَنَي» و ژنرال «دوستم» و ژنرال «فهيم» را قدرت دهد.

قيام ملي و كوششهاي احزاب جهادي باعث پيروزي مجاهدان شد. احزاب جهادي از كمكهاي آموزشي و مالي ـ تسليحاتي غرب و عربستان و بعضاً ايران بهره مي‌بردند. عده‌اي از جنگجويان عرب
و يك ثروتمند سعودي به نام بن لادن هم در اين پيروزي شريك بودند. اينان هر يك در تحولات
آتي نقش داشتند. كشورهاي كمك دهنده هم انتظاراتي پيدا كردند. دو كشور پاكستان و ايران
پذيراي مهاجرين بودند و هر چند با مشكلاتي رو به رو مي‌شدند، از كمكهاي بين المللي هم
سود بردند.

در روند فروپاشي شوروي، دخالت نظامي در افغانستان يك عامل تسريع كننده بود. پس از
آن هم از نظر سياسي، آسياي ميانه و درياي خزر به عنوان مناطق جديد حياتي براي منافع استراتژيك غرب تعريف شد. راهيابي آسياي ميانه به آبهاي آزاد و انتقال نفت و گاز آن به
بازارهاي مصرف،
[17] پيش زمينه‌هاي اقتصادي ظهور طالبان را فراهم آورد. پاكستان در يك زد و بند سياسي ـ اقتصادي و نظامي و با استفاده از بستر بحراني در افغانستان، به كمك سرويسهاي جاسوسي آمريكا و انگليس[18] و كمك‌ مالي عربستان، جنبش وابستة طالبان را با هدف ايجاد امنيت مسير تجارتش با آسياي ميانه و خاتمه دادن به مسئلة سياسي پشتونستان به وجود آورد. ايران هم به سرعت راه آهن سراسري تجن ـ مشهد را به راه آهن تركمنستان و بندرعباس در خليج فارس متصل و طرح دو خطه كردن آن را تكميل مي‌كند. مسير پاكستان هزار كيلومتر نزديك‌تر از مسير ايران به آبهاي آزاد است.

افغانستان بر سر راه ارتباط اقتصادي فعال چين وخاور دور و آسياي جنوب شرقي (آ سه آن) به اروپا و بالعكس قرار دارد. بدين ترتيب، در آيندة نزديك جادة بسيار قديمي ابريشم احيا خواهد شد. در اين بازي بزرگ، نقش راهبردي افغانستان و منافع سرشار اقتصادي ـ سياسي آشكار است.

شدت رقابت آزمندانه برخي شركتهاي آمريكايي در بر عهده گرفتن نقش «سيا» براي پشتيباني از طالبان و آلت دست قرار گرفتن تعدادي از احزاب و افراد به وسيلة كشورهاي منطقه و همسايه و آمريكا، همه در همين چهارچوب  منافع اقتصادي كلان قابل تفسير است.

 

برنامه‌هاي مقابله با رشد جنبشهاي راديكال در پاكستان و افغانستان

در پاكستان در طي دورة اشغال افغانستان، دگرگونيهاي اساسي در استراتژي حكومت و در سطح احزاب و جنبشهاي اسلامي به وجود آمد.[19] به نظر مي‌رسد كه آمريكا و غرب در ادامة سياستهاي براندازي خود درباره ابر قدرت شرق، از جنگ افغانستان نهايت استفاده را كردند و پاكستان در اين مورد نقش كليدي پيدا كرد.

كشورهاي غربي از خطر رشد راديكاليسم شيعي در پاكستان و افغانستان در دورة اشغال به خوبي آگاه بودند و نمي‌خواستند يك انقلاب اسلامي ديگر را در اين دو كشور شاهد باشند. رشد جريانهاي راديكال در پاكستان و افغانستان يك امر ناخواسته بود كه بايد كنترل يا سركوب مي‌شد.[20] جريان راديكال شيعي در افغانستان از سازماندهي خوبي برخوردار نبود. در پاكستان راديكاليسم شيعي به رهبري عارف حسيني و در واكنش به سياستهاي سنتي سازي ضياء الحق در سال 1980 م به وجود آمد.[21] چگونگي مقابلة غرب با اين جريانها در زمان خود كاملاً پوشيده بود، ولي در حال حاضر به برخي از اطلاعات دست يافته‌ايم.

مطابق با برخي از اطلاعات، در سال 1983 م طي كنفرانسي با شركت سرويسهاي جاسوسي انگليس، جريان رشد راديكاليسم شيعي در ايران و پاكستان و لبنان بررسي و اقدامات مقتضي براي تخريب آنها طي سه مرحله انجام مي‌گردد: 1. جمع آوري اطلاعات؛ 2. اهداف كوتاه مدت؛ 3. اهداف بلند مدت. در مرحلة اول، شش محقق و استاد به پاكستان فرستاده مي‌شود. يكي از اين افراد شومه واله (Shome Wale) است. وي دكترا خود را در كراچي پاكستان در زمينة مسائل مذهبي با عنوان «سوگواري بر حسين»، مي‌گيرد. همچنين يك زن ژاپني نيز رسالة دكترا خود را در زمينة مردم هزاره در بلوچستان پاكستان مي‌گذراند.

تحقيقات اين افراد راههاي مبارزه با جريان راديكاليزم شيعي را در لبنان، عراق و پاكستان و افغانستان روشن كرده بود. در پاكستان، سپاه صحابه شكل گرفت. اين سازمان طي دهه هشتاد و نود ميلادي ترورهاي موفقي عليه شيعيان پاكستان صورت داده است. اينان در مورد افغانستان تا دهة‌ نود ميلادي منتظر فرصت بودند تا جنبش طالبان را سازماندهي كنند.[22]

جنبشهاي بنياد گراي پاكستان نيز در دهة هشتاد ميلادي بر اسلام گرايان خاورميانة عربي پيشي گرفته بودند و اين موفقيت حاصل همكاري استراتژيك آنها با غرب در مقابل پيشروي كمونيسم بود.[23] چنين پيشرفتي نمي‌توانست در افغانستان تأثيرگذار نباشد. خصوصاً با تغييرات عمدة اقتصادي، سياسي،‌ فرهنگي ـ اجتماعي و امنيتي پس از فروپاشي شوروي و پيروزي مجاهدين، اين تأثير گذاري بيشتر شد.[24]

 

ماهيت جنبش طالبان

بعد از فروپاشي شوروي، منافع استراتژيك غرب و آمريكا با حضور دراز مدت نظامي آنان در هم گره خورد. حضور نظامي آمريكا در خليج فارس پس از جنگ در اين منطقه، در همين شده است. اين حضور هميشه با افزايش احساسات ضد آمريكايي همراه بوده است. با توجه به رفتار ناشايست نظاميان آمريكايي و افكار و عقايد موجود در افغانستان، لازمه حضور درازمدت در اين منطقه، تغيير ساختاري همين افكار و عقايد، حتي همراه با استراتژي حذف فيزيكي، بود.

سياستمداران آمريكايي در فاصله سالهاي 91 تا 94 ميلادي به افغانستان به عنوان يك مسئلة استراتژيك نمي‌نگريستند. هنگامي كه در سال 94 ميلادي طالبان ظهور كرد، آنان به مسئلة افغانستان علاقه‌مند شدند. دخالتهاي شركتهاي بزرگ آمريكايي و غير آمريكايي همزمان با ظهور طالبان در افغانستان، به خوبي تغييرات دلخواهشان را روشن مي‌كند.[25]

حاكميت سرمايه در پشت صحنة سياست آمريكا مي‌خواست با قدرت نظامي طالبان،
از بحرانهاي اجتماعي،‌ سياسي، اقتصادي و فرهنگي نامبرده در افغانستان ثمري بر چيند. اين
بحرانها در كل منطقه گونه‌اي انتظار براي صلح در افغانستان به وجود آورده بود. در آمريكا همواره همين حاكميت سرمايه، استراتژيهاي كلان را براي دولتمردان آمريكا تعيين مي‌كند. سركوب
طالبان بهانة خوبي براي رويكرد دوبارة‌ نظامي‌گري در سياستهاي آمريكا بوده است. دليل اين رويكرد، تحولات به وجود آمده در آسيا و اروپا در دهة گذشته بود. رشد چشمگير اقتصادي چين در دهة نود ميلادي با رقمهاي درشت آغاز شد. اين رشد نويد ظهور يك ابر قدرت اقتصادي آسيايي جديد را در كنار ژاپن مي‌داد. اقتصاد چين حتي از بحران پولي آسياي جنوب شرقي كمتر آسيب ديد
و تقريباً سالم ماند. هند نيز به سرعت خود را به تكنولوژي ارتباطي مجهز كرد. روسيه آرزوي
دستيابي به موقعيت شوروي سابق را دنبال مي‌كرد و اروپاي واحد نيز شكل گرفت. در چنين فضايي زمزمة جهاني شدن اقتصاد قوت گرفت. از طرفي بزرگ‌ترين اقتصاد جهان در آمريكا، چند سال در ركود بود.
[26]

نقش جنبش طالبان، زمينه سازي حضور دراز مدت آمريكا در راهبردي‌ترين نقطة جهان در
قلب آسيا و در افغانستان بود. در راه اين هدف بزرگ، عده‌اي از احزاب مسلح و رقيب (بنيادگرا و راديكال) در افغانستان و نيز رشد بنيادگرايي در پاكستان مانع به حساب مي‌آمدند. سركوب بنيادگرايان و راديكالها در افغانستان،‌ به جنبش «تحريك شدة سياسي ـ‌ نظامي» طالبان و نيز افراد القاعده واگذار گرديد. مزاري و مسعود نيز حذف شدند. جنبش طالبان علي رغم كمكهاي آشكار
و پنهان ائتلاف حكام عرب و پاكستان و آمريكا، توفيق كاملي به دست نياورد، ولي حد لازم آن فراهم شد.

در سال 98 ميلادي، در پاكستان هم عده‌اي خواستار برپايي جنبشي از نوع طالبان بودند. اين جريان زمينه‌هاي خاص خود را در پاكستان داشت كه جاي بحث آن در اينجا نيست، اما با روي كار آمدن نظاميان (پرويز مشرف) در اين كشور، جريان نامبرده و جنبش بنيادگرايي پاكستان دچار ركود شد.[27]

بين سالهاي 97 تا حادثة يازدهم سپتامبر 2001 ميلادي طالبان به نود درصد خاك افغانستان مسلط بودند و به مرزهاي كشورهاي آسياي ميانه رسيدند. اين كشورها هم يك دوره رشد اسلامگرايي و جنبشهاي مسلحانه را پس از فروپاشي شوروي تجربه كرده بودند. حتي كمكهاي اتحادية سه جانبة مخالف جبهة آمريكا، يعني ايران، هند و روسيه، هم نتوانست مانع فتح مركز و شمال افغانستان توسط جنبش طالبان و همجواري آنان با آسياي ميانه شود. اين اتحاديه[28] مذكور تحت شرايط رشد ناسيوناليسم پس از فروپاشي شوروي با ملاحظات امنيتي شكل گرفته بود[29] و بر خشونت و عداوت طالبان افزود. اين خشم آنان عليه ايران، در قتل ديپلماتهاي ايراني در مزار بروز و نمود پيدا كرد. هنگامي كه جنبش مسلحانه طالبان به مرزهاي آسياي ميانه رسيد، كشورهاي ياد شده از ارتباط آن جنبش نوظهور با جنبشهاي كشورهاي خود در هراس بودند. عمق اثرات اين هراس از همكاري گستردة آنان با ائتلاف ضد تروريسم به رهبري آمريكا براي ريشه‌كني طالبان و القاعده به خوبي آشكار مي‌شود.[30]

بدين ترتيب، جنبش طالبان راه حضور نظامي درازمدت در آسياي ميانه را هم براي آمريكا فراهم كرد. در داخل افغانستان نيز زمينه براي روي كار آمدن يك دولت ليبرال متمايل به غرب آماده شد. اكنون در افغانستان رقابتها از صورت سياسي ـ نظامي به صورت نظامي ـ اقتصادي ـ سياسي تغيير شكل يافته است. البته قبلاً نظاميان، وابسته به سياستهاي بين المللي بودند و اكنون حضور نظامي غرب چشمگير است.

 

بستر افكار جنبش طالبان

شهرهاي قندهار، هرات و كابل روي هلالي واقع شده‌اند كه ساليان دراز تحت تأثير افكار صوفيانه دو خاندان با نفوذ در افغانستان قرار دارند: يكي خاندان مجددي و ديگري خاندان گيلاني. خاندان نخست به حضرتهاي شور بازار معروف اند و نزد تمام پشتونها و حتي شيعيان احترام دارند. اولين رئيس حكومت مجاهدين پس از پيروزي، حضرت صاحب مجددي، از همين خاندان بود. اما خاندان گيلاني بيشتر در جنوب نفوذ دارند. تصوف رايج در جنوب با هرات فرق دارد. در هرات «پيرها» اغلب عالم اند. اما در قندهار پيرها اغلب بي‌سوادند. اكثر مردم در جنوب پيرو فرقة نقشبنديه هستند. مذهب فقهي رايج نيز در اين مناطق حنفي است.[31] افكار رايج در مناطق جنوب، نيز تحت تأثير شاه ولي الله، عالم متفكر و متكلم نقشبنديه، است. وي موضع‌گيري خصمانه‌اي درباره تشيع داشت و از نظر ديدگاههاي بنيادگرايانه به گونه‌اي مشابه وهابيان بود.[32] آموزه‌هاي فكري شاه ولي الله با سابقة بيشتر در مدارس سنتي پاكستان نيز وجود دارد.

جنبش طالبان تحت تأثير چنين زمينه‌اي از افكار صوفيانه شاه ولي الله در مدارس جمعيت علماي اسلام در پاكستان پرورش يافت. اين مدارس سنتي در اردوگاههاي مهاجران افغاني در پاكستان فعال بودند. رهبر جمعيت العلماي اسلام، خود، يك پشتون دراني و با پشتونهاي جنوب افغانستان از يك قبيله است. اين حزب سياسي پاكستان در شكل گيري و پرورش اعضاي فعال جنبش طالبان نقش اساسي داشت.[33] در هنگام به وجود آمدن جنبش،‌ انگيزه‌اي قوي براي باز گرداندن ظاهر، شاه سابق افغانستان،‌ در ميان قبايل دراني به وجود آمده بود. شاه سابق نيز از همين قبيله است.

مطابق با بررسي تاريخي ـ جغرافيايي پژوهشگران در چگونگي رشد جنبش طالبان، افكار آنها بايد تحت تأثير بنياد گرايي موجود در پاكستان و جو صوفيانه جنوب افغانستان باشد.

 

عمل گرايي طالبان و چالش در تطبيق

اين جنبش سرّي در عمل، هيچ گونه توضيحي از آرمانهاي خود نداده است. احمد رشيد در اين زمينه مي‌گويد:

شناخت پديده طالبان به دليل مسائل بسيار سرّي كه ساختار سياسي آنان، رهبري شان و فرايند تصميم گيري درون جنبش را در بر گرفته است، بسيار دشوار به نظر مي‌رسد. طالبان مطبوعات و بيانيه‌هاي سياسي انتشار نمي‌دهند و كنفرانس مطبوعاتي برگزار نمي‌كنند، و چون گرفتن عكس و مشاهدة تلويزيون را ممنوع كرده‌اند، كمتر كسي تا كنون چهرة رهبران آنان را ديده‌ است. ملا عمر، رهبر يك چشم طالبان، همچنان در پردة ابهام زندگي مي‌كند. بدين ترتيب، طالبان پس از خمرهاي سرخ كامبوج، سري‌ترين جنبش سياسي در دنياي امروز به شمار مي‌رود.[34]

تنها از روش عملي آنها مي‌توان برداشتهايي را به دست آورد. در اين زمينه فرمانهاي حكومتي و اعمال پليس مذهبي آنان جلب توجه مي‌كند. البته اين موارد قابل تطبيق با وضع كنوني افغانستان نبود. از آنجا كه رهبران جنبش و اكثر نيروي نظامي آن، درس خوانده‌هاي مكاتب سنتي روستا بودند، قصد تطبيق شرايط زندگي روستايي را در شهر داشتند.

در اين راه آنها در قندهار و هرات به مشكل جدي بر نخوردند؛ زيرا اين دو شهر به توسعه يافتگي كابل نبود. كابل و شمال در طول سالهاي جهاد، نسبت به ساير مناطق افغانستان توسعه يافته‌تر مي‌نمودند. طالبان در تطبيق آموزه‌ها و افكار ناگفتة خود، در اين مناطق مشكل جدي داشتند و به همين دليل بازيچه و مضحكة رسانه‌هاي غربي قرار گرفتند.

آنها ابتدا به طور مطلق عكس گرفتن را حرام كردند، اما بعد مجبور شدند عكسهاي گذرنامه را قبول كنند. اين اولين نمود از افكار جزمي آنان بود. آنان زنان و دختران را از آموزش و كار منع كردند و تلويزيونها را شكستند. اين اعمال نوعي افراط در بنياد گرايي بود. آنان گاهي در عمل پشتونْوالي (قوانين مورد قبول قبيله) را بر احكام شريعت مقدم مي‌داشتند و از اجراي حدود و برپايي نماز فقط ظاهر آن را در نظر داشتند. اين قشري گري آنان از نظر علما پنهان نمي‌ماند، ولي خبرنگاران خارجي نمي‌توانستند موارد آن را گزارش كنند. اجراي حدود اسلامي، براي خبرنگاران تبليغ «اسلام برابر خشونت» بود. شدت فساد موجود در جامعه در دوران حكومت مجاهدين به طالبان اجازه مي‌داد تا قاطعانه احكام قضايي را بدون اثبات شرعي اجرا كنند. مردم هم به خاطر دفع افسد به فاسد اين گونه اعمال آنان را قبول مي‌كردند.

اوج تنش رفتاري آنان در كابل و هنگام مواجهه با غير نظاميان بود. افكار عمومي در داخل
به چهرة واقعي آنان واقف شد. در كابل آنان با مسائل عديده‌اي رو به رو بودند: اقوامي كه از نظر نژاد، مذهب و زبان تفاوت مي‌كردند، تورم، كاركنان زن سازمانهاي كمك رساني و سازمان ملل، دانشگاه، ايستگاه راديو و تلويزيون، سينما، اطباي زن، مراسم عيد نوروز، تاريخ و زبان رسمي،
مراسم مذهبي شيعيان،‌ موزه و آثار باستاني و مجسمه‌هاي عتيقه و حتي بازيهاي رايج، معضلات پيش روي طالبان بودند. مسعود و نيروهايش با درك افكار و اعمال طالبان به بهانة حفظ جان مردم،‌ در حقيقت آنان را به بلاي طالبان گرفتار كردند و خود جان سالم به در بردند. گزارشگران خارجي هم يكي از معضلات طالبان بودند كه مرتب برخوردهاي خشن و دور از عقل و انسانيت طالبان را،
به خصوص در مورد زنان، به جهان ارسال مي‌كردند. در اثر ادامة اين معضلات، نارضايتي عمومي
كم‌كم بالا گرفت. جنبش كه در ابتدا با ايجاد صلح، امنيت و نظم مورد استقبال مردم قرار گرفته بود، پس از چهار سال از آغاز خود و تصرف شهر مزار در سال 1998 م، دست به كشتار شيعيان زد.
جامعة بين المللي نيز در واكنش، تحريمهايي را وضع كرد تا طالبان ضمن اصلاح سياستها همكاري خود را با القاعده قطع كنند. اما آنان به جاي تغيير رفتار و سياستهاي خود، دست به تشكيل حكومت پليسي خودكامه زدند. ماشين جنگي آنان هم پس از فتح مزار و مركز در سال 1998 م (1377 ش) متوقف شد. طالبان در يك سياست باج خواهانه براي رفع تحريمها، تهديد كردند كه مجسمه‌هاي بودا در باميان را ويران مي‌كنند. اين مجسمه‌ها جزء ميراث فرهنگي بشري به حساب مي‌آمدند.
آنان تهديدهاي خود را قبل از فتح باميان اعلام كرده بودند. با ادامة تحريمها بالاخره آنان مجسمه‌ها و بسياري از آثار باستاني موزة كابل را منهدم كردند؛ اما تحريمها برداشته نشد. چنين رفتاري
تقابل جنبش با سلطه جويي غرب نبود، بلكه مطابق با منافع غرب، چهرة‌ اسلام را در جهان
مخدوش مي‌كرد.

در اثر تداوم جنگها و مقاومت سرسختانة نظاميان «جبهة متحد» نياز به سلاح و سرمايه افزايش يافت. كمكهاي خارجي ديگر كفاف مخارج عظيم ماشين جنگي طالبان را نمي‌كرد و آنان به ناچار با مافياي مواد مخدر ارتباط برقرار كردند. كشت خشخاش هم به شدت رواج گرفت و مزيد بر علت تحريم شد.

 

شكست اصلاحات در جنبش طالبان

جنبه‌هاي سياسي جنبش طالبان بر جنبه‌هاي اصلاحي و اجتماعي آن غالب است؛ زيرا با
توجه به تاريخچة بيان شده، آنها عملاً كار خود را با تصرف يك شهرك مرزي و نجات يك كاروان از دست گروه‌هاي مسلح مجاهدين آغاز كردند؛ سپس به قصد گسترش اقتدار سياسي و با سرعتي عجيب شهرها را يكي پس از ديگري با عمليات نظامي و كارهاي اپراتيفي (اطلاعاتي عملياتي)
و خريدن فرماندهان محلي، به تصرف در آوردند. در واقع آنها مي‌خواستند اصلاح را از بالا و با به دست گرفتن اقتدار سياسي در جامعه ايجاد كنند. در جامعة افغانستان، مذهب، زبان، قوميت و
موقعيت سياسي و اجتماعي احزاب جهادي، هر يك مورد منازعه بود و فقط اسلحه و تجهيزات و امكانات نظامي بيشتر و قوي‌تر مي‌توانست حرف آخر را بزند. در چنين وضعي، جنبش طالبان نيز طبعاً قبل از هر چيز خواهان اقتدار سياسي بود. پس از تثبيت نسبي قدرت سياسي بود كه آنها زبان رسمي را به پشتو و تاريخ رسمي را به قمري تبديل كردند و فقه حنفي را در محاكم به اجرا نهادند. اعمال فرهنگي ديگري مانند سخت‌گيري بر زنان،‌ لزوم ريش گذاشتن مردان و منع وسايل تصويري كه قبل از تثبيت قدرت انجام مي‌دادند، در جهت تحميل الگوي زندگي روستايي بر مردم شهرها بود؛ زيرا سربازان روستايي آنها به محيط شهري عادت نداشتند و خود را مي‌باختند.

در يك نظر بسيار خوشبينانه، اگر جنبش طالبان در كمند سياستهاي كلان منطقه‌اي و جهاني نمي‌افتاد و به طور طبيعي رشد مي‌كرد و در كار خود موفق مي‌شد، پس از تثبيت قدرت سياسي خود، احياناً دست به اصلاحات فرهنگي ديگر نيز مي‌زد. اما استعداد شگرف كشور افغانستان در قرار گرفتن در يك دور رقابت سياسي باعث گرديد كه جنبش سياسي طالبان به مرحلة دگرديسي خود نرسيده فرو پاشد. سابقة طولاني رقابتهاي گستردة استعماري روس و انگليس بر سر افغانستان شاهد مطلب است. در دورة اخير نيز رقابتهاي منطقه‌اي، ياد آن رقابتهاي استعماري را در خاطرة تاريخي ملت افغانستان زنده كرد. گوشه‌اي از اين رقابتها را احمد رشيد در كتاب خود، طالبان اسلام، نفت و بازي بزرگ جديد، آورده است.

جنبش بنيادگراي طالبان همچنين به دو علت ديگر با شكست مواجه شد: اول عدم برخورداري از يك دستگاه فكري منسجم و جامع در رقابت فلسفه‌هاي سياسي ـ اجتماعي و دوم نداشتن ايدئولوگ و نظريه پردازي كه بتواند افكار جنبش را به صورت مدون بيان كند، هدايت جنبش را بر عهده بگيرد و خط مشي آيندة آن را تعيين كند. به همين علت، طالبان با وضع قوانين متعصبانه، مخصوصاً در مورد منع كار و تحصيل زنان شهري و قشري‌گري شديد، آزادي را به بند كشيدند و معنويت را به فراموشي سپردند. در مورد برخورد با اقليت شيعة هزاره كه از نظر زبان، قوميت و مهم‌تر از همه مذهب با آنها متفاوت بودند، دست به تصفيه و نسل كشي زدند و بدين ترتيب عدالت را نيز زير پا نهادند. اسلام كه دين رحمت و عطوفت است، دستور داده كه با مردم در راه خدا با موعظة حسنه و به نيكوترين وجه، مجادله و مباحثه شود و در مقابل كفار شدّت به خرج داده شود. اگر طالبان هم حكومت ديني بر پاكنند، پس نسل كشي، تصفيه و سرزمين سوخته. چرا؟

 

ضعفهاي ساختاري امارت طالبان

با اينكه طالبان را مي‌توان يك جنبش سياسي به حساب آورد، ولي در انديشة سياسي آنان، مشاركت مردم در امور ادارة جامعه و سرنوشت خود، راه نداشت و آنان باورهاي خود را با زور به مردم تحليل مي‌كردند. طالبان انتخابات، آراي مردم، تشكيل احزاب سياسي و تشكلهاي اجتماعي را نيز بر نمي‌تافتند و همه پرسي را شيوة تقليد غير اسلامي مي‌دانستند و به جاي تدوين قانون اساسي، برداشتهاي قشري خود را از قرآن و سنت به رسميت مي‌شناختند.

نياز به تذكر نيست كه از انديشة وحدت اسلامي نيز با توجه به اعمال طالبان، فقط وحدت قبايل پشتون در مقابل ساير اقوام افغانستان به منظور بازگرداندن سلطة سابق آنها مد نظر طالبان بوده است.

كادر رهبري ديني ـ سياسي طالبان نيز در دست افرادي كم سواد قرار داشت و در رأس آنها تنها ملاعمر از اندكي سواد سنتي برخوردار بود. طالبان پس از تصرف كابل در سال 1996 م تشكيلات سياسي خود را «امارت » و ملاعمر را «امير المؤمنين» ناميدند. آنان مي‌خواستند بدين ترتيب تحت تأثير افكار سلفي، خلافت اسلامي را بازسازي كنند.

 

مقايسة طالبان از نظر ديگران

پيتر مارسدن[35] از كساني است كه كتابي جامع در مورد طالبان دارد. وي شباهتهايي بين جنبش طالبان و ديگر جنبشهاي اسلامي يافته است. از نظر وي شباهتهاي جنبش با اخوان المسلمين از
اين قرارند:

1. با توجه به معناي ضمني سخنان و اقدامات آنها،

اسلام صرفاً اعتقادي فردي نيست؛ بلكه نظامي است شامل همة جنبه‌هاي اجتماع از نظر فردي و ارتباط فرد با جامعه و دولت. بنابر اين، دولت به هيچ وجه موجودي عرفي و امري محدود به حوزة خصوصي نيست. دولت تجسم كلي ارزشهاي اسلامي است كه از حمايت جامعه برخوردار است و ادامة حياتش به تعهد شهروندان به رعايت اين ارزشها و حراست از آن بستگي دارد.

2. نهضت حق دارد بر ضد آن حكومت اسلامي كه تصور مي‌رود از طريق اسلام راستين خارج شده است، اسلحه به دست گيرد. سوء قصد به انور سادات كه مسلمان بود، ولي بر اساس اعمالش بر ضد منافع مسلمين رفتار كرده بود، سابقة آشكاري است از ساقط كردن حكومتي از طريق جهاد كه ادعاي اسلامي بودن دارد، اما بر ضد ارزش‌هاي اسلامي اقدام مي‌كند. بنابر اين، در عين حال كه رباني، مسعود و حكمتيار، رهبران احزاب اسلامي بودند، و رباني استاد الهيات بود، ناتواني‌شان در ايجاد حكومت واحد اسلامي، اقدام نظامي بر ضد آنها را توجيه مي‌كرد. كشتن نجيب الله كه در عين اعلام هواداري از اسلام، به ارزشهاي مادي اتحاد شوروي باور داشت، لزوماً با اين اصل سازگار نيست.[36]

به نظر پيتر مارسدن از شباهتهاي ديگر اخوان المسلمين و طالبان، اعتقاد صرف به قانون شرع در مقايسه ايجابي اين دوست. در عين حال كه هر يك از اين دو گروه تفسير خاص خود را از شرع دارند، هر دو ملاك اصلي و مبناي هدايت عملكردهاي دولت و افرادشان را قانون شريعت مي‌دانند. مارسدن همچنين انتخاب رهبر از طريق اجماع و اطاعت از او را وجه تشابه ديگر اين دو جنبش مي‌داند.

مارسدن بين اين دو جنبش از نظر پيروان تفاوتي‌ مي‌بيند و مي‌گويد:

«به سادگي نمي‌توان گفت كه پيروان جوان طالبان داراي همان انگيزشهاي جوانان عضو اخوان المسلمين هستند. در عين حال كه رزمندگان پيرو طالبان نسبتاً بي‌سوادند و از اين بابت مشخص است كه از عهدة درگيري و جنگ بر آمدن، به مراتب عاملي برجسته‌تر از مواجهه با كمبودهاست، با اين حال مي‌توان گفت كه هواداران طالبان كه از اردوگاههاي پناهندگان در پاكستان برخاسته‌اند، به واسطة تماس با سازمانهاي كمك رساني و به واسطة گزارشهاي تلويزيوني كه احتمالاً در شهرهاي مجاور ديده‌اند،‌ بيشتر در معرض وفور و رفاه غرب بوده‌اند. همچنين بايد از سوء استفاده‌ها و فساد توزيع جيرة غذايي در اردوگاهها آگاه باشند. مجاهدين حاضر در اردوگاهها از طريق احزاب آموزش نظامي ديده‌اند و در كنار آن در «مدرسه‌هاي» اردوگاه تعليمات اولية ديني گرفته‌اند و بعضي نيز قبلاً تجربة نبرد در كنار اين يا آن مجاهدين را داشته‌اند. سالهاي اقامت در اردوگاهها پناهندگان احساس هويت را كاهش مي‌دهد و در نتيجه شخص در برابر جنبشي كه توانايي ايجاد ثبات و پيشرفت داشته باشد، آسيب پذير مي‌سازد[37]

وي در ادامه مي‌گويد:

«در مرام طالبان مفهوم پان اسلاميسم وجود ندارد. اگر هم اثري از آن باشد در رقابت با ساير جبنشهاي اسلامي از لحاظ خلوص، نسبي است. در نگرش آنان همچنين عنصر ناسيوناليستي نيرومندي وجود دارد. توجه مطلق به لزوم سلطه بر يك تماميت جغرافيايي موسوم به افغانستان و اعلام انكار وحشت همسايگان شمالي از گسترش مرام آنان در بين مسلمانان آسياي مركزي، در اينجا مشهود است. تقريباً مثل اين است كه در توجه صرف آنها به تسخير يا به قول خودشان، به آزادسازي افغانستان، آرزوي درمان يك بيمار، يك قرباني ستم و كشاكش مدني نهفته است كه اگر فوراً اقداماتي اساسي به عمل نيايد، در خطر نابودي سريع قرار دارد. در اينجا درمان، اسلام است.»

پيتر مارسدن همچنين شباهتهايي بين جنبش طالبان و جنبش وهابيت مي‌بيند كه از اين قرارند:

 هر دو مرداني را بسيج كردند كه به خاطر تسلط بر كشور آمادة شهرت بودند، حكومتي را سرنگون كردند كه غيراسلامي انگاشته مي‌شد و دولتي اسلامي تشكيل دادند. هر دو مي‌گفتند كه تفسير (اجتهاد)شان دربارة اسلام تنها تفسير صحيح است. حق اجتهادي كه وهابيها آوردند، ظاهراً عنصري ذاتي در مرام طالبان است. آنان در رد انتقاداتي كه از جمله دولت اسلامي ايران بر آنان وارد مي‌كند، مبني بر اينكه نظام اعتقادي‌شان با اسلام منطبق نيست، اظهار داشته‌اند كه تفسير آنان از اسلام اعتبار و خلوص بيشتري نسبت به تفسير دولت ايران دارد. بنابر اين، اين برداشت وجود دارد كه تفسير عامي در سراسر جهان اسلام نمي‌توان از اسلام كرد، بلكه همچنان تفسيرهاي مجددي براي وصول به خلوص بيشتر از آن صورت مي‌گيرد.[38]

زهدگرايي افراطي كه در ايدئولوژي وهابي آشكار است و در ممنوعيت موسيقي و رقص و تنفيذ شعائر و مراسم مذهبي تجلي مي‌كند، در مراسم طالبان نيز هويداست. تشكيل ادارة امر به معروف و نهي از منكر و تأكيد فراوان بر اجراي احكام و مقررات، مستقيماً از آيين وهابي اقتباس شده است. تمركز فراوان بر زدودن فساد به عنوان توجيه جهاد به عنوان هدف،‌مشابهت ديگر است. با اين حال، طالبان ظاهراً در حمله به فساد پرشورتر از وهابي‌هاست.[39]

به نظر پيتر مارسدن، طالبان به خاطر سست نشدن عزم سربازانشان در نيل به هدف تسلط بر كل افغانستان، آشكارا در مقابل فشارهاي غرب مقاومت مي‌كردند و بيم آن داشتند كه هر گونه اصلاح و تعديل رويه در پاسخ به فشارهاي غرب، اين اتهام را از سوي پيروانشان متوجه آنان سازد كه ديگر در راستاي جهاد، كه مردان به خاطر آن شهيد شده‌اند، عمل نمي‌كنند. همچنين پيتر مي‌گويد كه طالبان ضمن رد سوسياليسم، عدالت اجتماعي را نيز چيزي بيش از احسان و صدقات و خيرات اسلامي از طريق زكات نمي‌داند. از وحدت با ساير نواحي جهان اسلام يا جهان سوم نيز خبري نيست، بلكه آنان غالباً كشورهاي اسلامي را متهم مي‌كنند كه به آن درجه از خلوص لازمة يك دولت اسلامي نرسيده‌اند.

از نظر پيتر مارسدن شباهتهاي بسيار بين انقلاب اسلامي ايران و جنبش طالبان وجود دارد كه از اين قرارند:

1. اقدام هر دو در بسيج تودة مردم كه از نخبگان نسبتاً قدرتمند‌ و مرفه حاكم رانده شده بودند؛

2. احساس تضاد طبقاتي بين طبقة متوسط برخوردار و غربي مأب با مستمندان شهري و روستايي كه در افغانستان مردم عادي چنين احساسي را از احزاب مجاهدين برخوردار از پولهاي خارجي و نيز پولهاي بازار سياه داشتند؛

3. اينكه اسلام ديني جامع و فراگير است و دولت اسلامي بايست حوزه‌هاي اجتماعي، اقتصادي، سياسي و قضايي را در بر گيرد.

4. مشاركت سطح بالايي از جوانان كه علاوه بر اين دو نهضت در اخوان المسلمين نيز ديده مي‌شود و هر سه از راديكاليسم، شور، خلوص و نيز سازش ناپذيري در جوانان بهره‌مند بوده‌اند؛

5. ساده زيستي رهبران ديني و تكيه آنان در مشورت با علماي اسلامي.[40]

علاوه بر تفاوت بهرة علمي رهبران جنبش طالبان و انقلاب اسلامي ايران، تفاوت ديگر از نظر مارسدن در برنامه‌ريزي‌هاي قبلي براي ايجاد حكومت است. در انقلاب ايران طرح دقيقي از ساختار حكومت و سازماندهي در نظر رهبر بود، در حالي كه طالبان به طور تصادفي به قدرت رسيدند؛ گر چه ممكن است قبلاً يا پس از حكومت، توصيه‌هايي از حاميان خود به طور عمده دربارة استراتژيهاي نظامي و حفظ قانون و نظم در سازمان حكومت خود دريافت كرده باشند. سخناني در نحوة اصلاح تشكيلاتي اداري حكومت در جنبش طالبان گفته شد و نيز اندكي توجه براي ترغيب مردم به مرام طالبان معطوف گرديد، ولي اين به اندازة روند تبليغ عقيدتي بسيار پيچيده در ايران نبود. در ادامه پيتر مارسدن مي‌گويد:

طالبان تا حدي بر تنفيذ و تقويت باورها و ساختارهاي سنتي و تا حدودي بر قوه قهريه و ترس براي اعمال مرام خود تكيه دارد. اين شيوه البته در ايران نيز به كار مي‌رود، اما اين كشور به طور مؤثري از رسانه‌هاي جمعي، از تشكيلات مختص اين امر، و از نظام آموزشي براي ترويج ايدئولوژي مورد حمايت دولت استفاده مي‌كند.[41]

در نهايت از نظر پيتر مارسدن، طالبان از جنبشي خاص الهام نگرفته‌اند. اما اعضاي آن در محيطي پرورش يافته‌اند كه بسياري از ايده‌ها در آن رايج و جاري بوده است. مثلاً طالبان به طور آشكار در تشكيل ادارة امر به معروف و نهي از منكر، از جنبش وهابيت تأثير گرفته‌اند. وي تأكيد مي‌كند كه نبايد تأثير و نفوذ ساير جنبشهاي اسلامي را از نظر دور داشت؛ حتي اگر چنين به نظر آيد كه طالبان، حداقل، به طور عمده از آداب و رسوم افغان دربارة اسلام (پشتونْوالي) بهره مي‌برند.[42]

پيتر مارسدن در يك نگاه كلي چنين مقايسه‌اي را انجام داده است، ولي احمد رشيد در يك نگاه جزئي در سطح داخلي افغانستان مي‌گويد:

تعبير طالبان از اسلام، جهاد و تغييرات اجتماعي در افغانستان امري غير عادي و غريب است؛ چرا كه ظهور اين جنبش به هيچ كدام از گروههاي عمده اسلام‌گرا كه در سراسر دوران جنگهاي ضد شوروي سر بر آوردند، شباهتي ندارد. طالبان نه تحت تأثير اسلام گرايان افراطي و اخوان المسلمين قرار دارند و نه صوفي،‌ عارف و سنت‌گرا به شمار مي‌روند. آنان با هيچ طيف از افكار و جنبش‌هاي اسلامي كه بين 1979 تا 1994 م در افغانستان ظهور يافت، تناسبي ندارند. مي‌توان گفت كه انحطاط و زوال مشروعيت تمام اين گرايشها (اسلام گرايان تندرو، صوفي مسلكان و سنت‌ گرايان) در جريان آشكار و آزمندانه كشمكش قدرت، يك خلاء ايدئولوژيك به وجود آورد كه زمينه ظهور طالبان را فراهم نمود. طالبان در افغانستان واقعاً منحصر به فرد هستند. آنان جز برداشت خاص خود از اسلام هيچ نوع تفسير ديگر را قبول ندارند. اما آنان در عين حال داراي يك پايگاه ايدئولوژيك هستند؛ اين پايگاه ايدئولوژيك عبارت است از شكل افراطي جنبش «ديوبندي» كه توسط احزاب اسلامي پاكستان در اردوگاههاي مهاجرين افغان در پاكستان تبليغ مي‌شد. «ديوبنديسم» به عنوان شاخه‌اي از سني حنفي،‌ در افغانستان سابقه داشته است، اما تفسير طالبان از اين طريقه در هيچ جايي از جهان اسلام نظير ندارد.[43]

وي ضمن بيان تاريخچه‌اي از فرقة ديوبندي در هند مي‌گويد:

ديوبنديها مي‌خواستند نسل جديد و آموزش ديده‌اي تربيت كنند كه بر اساس آگاهي، تجربيات معنوي، شريعت و طريقت، ارزشهاي اسلامي را احيا نمايد. آنها در نظر داشتند با تدريس نحوه تفسير شريعت، متون كلاسيك ديني را با واقعيتهاي موجود سازگار نمايند. ديوبنديها اگر چه با كليه اشكال سلسله مراتب در جامعه اسلامي مخالفت مي‌كردند، براي زنان نقش عمده‌اي قائل نبودند و مذهب شيعه را قبول نداشتند؛ اما طالبان اين ديدگاهها را با چنان افراطي‌گري مطرح مي‌كنند كه ديوبنديهاي اوليه را به فراموشي مي‌سپارند.[44]

احمد رشيد در ادامه با اشاره به كشمكش خونين بين جنبش‌ خالص مذهبي ديوبنديِ موسوم به «جمعيت العلماء اسلام» و جماعت اسلامي پاكستان از دهة هفتاد ميلادي به بعد،‌ در مورد تأثير مذهبي و ايدئولوژيك جمعيت العلماء بر طالبان مي‌گويد:

در حالي كه جماعت اسلامي و ISI در طي دهة هشتاد به پشتيباني حزت اسلامي حكمتيار مي‌پرداخت، جمعيت العلما صدها مدرسه در منطقه پشتون نشين ايالت سر حد پاكستان ايجاد كرده بود كه در آنها جوانان پاكستاني و مهاجران افغان از امكانات تحصيل رايگان، تغذيه، خوابگاه و آموزش نظامي بهره‌مند مي‌شدند. در اين مدارس، نسل جديد افغانها براي دوره پس از شوروي تربيت مي‌شدند. اگر چه ديوبنديها از حمايت سياسي برخوردار نبودند، رژيم نظامي ضياء الحق به مدارس كليه فرقه‌هاي مذهبي كمك مالي مي‌كرد.[45]

 

اغلب اين مدارس در نواحي روستايي و در اردوگاههاي آوارگان افغاني قرار داشت و توسط ملاهاي كم سوادي اداره مي‌شد كه با برنامه‌هاي اصلاح گرايانه اوليه ديوبنديها فاصله بسيار داشتند. تفسير آنان از شريعت به شدت متأثر از «پختون والي» يا مقررات قبيله‌اي پشتونها بود. در عين حال، تأمين مالي اين مدارس توسط عربستان سعودي و احزاب طرفدار كيش وهابيت كه جمعيت العلما نيز از جمله آنان بود، باعث شد تا از آنها ستيزه جوياني بيرون آيند كه عميقاً به مجاهدين دوران اشغال شوروي بدبين بودند. پس از تسخير كابل در 1992 م توسط مجاهدين نيز ISI همچون گذشته، تأثير رو به رشد جمعيت العلما را بر پشتونهاي جنوبي ناديده گرفت. جمعيت العلما از نظر سياسي در انزوا قرار داشت و با نخستين دولت بي‌نظير بوتو (1980 ـ 1990 م) و اولين دولت نواز شريف (1190 ـ 1193 م) مخالفت ورزيد.

اما در انتخابات 1993 م جمعيت العلما با «حزب مردم» پاكستان كه به رهبري بي‌نظير بوتو برنده شد، متحد گرديد و بدين ترتيب بخشي از ائتلاف حاكم را تشكيل داد. دستيابي جمعيت العلما به اهرم قدرت براي نخستين بار اين زمينه را فراهم كرد كه روابط نزديكي با ارتش، ISI و وزارت كشور به سرپرستي ژنرال نصرالله بابر برقرار نمايند. بابر در جست و جوي يك گروه جديد پشتون بود تا بتواند بخت و اقبال را به پشتونهاي افغانستان باز گرداند و راه بازرگاني پاكستان را به آسياي ميانه از طريق افغانستان هموار كند؛ و جمعيت العلما اين فرصت را به او داد. مولانا فضل الرحمن، رهبر جمعيت العلما، به رياست «كميته دائمي مجمع ملي در امور خارجي» رسيد و به اين ترتيب براي اولين بار بر سياست خارجي پاكستان تأثيرگذار شد. او با استفاده از موقعيت جديدش از يك سو به منظور يافتن حاميان سياسي براي طالبان به واشنگتن و پايتختهاي كشورهاي اروپايي سفر كرد، و از سوي ديگر به قصد جلب كمكهاي مالي براي آنان به عربستان سعودي و كشورهاي خليج رفت.

ديوبنديسم سنتي كه سلسله مراتب متمركز نداشت و اكنون قادر نبود به كمك هيچ ملاي سرشناس محلي و تحصيل كرده مدرسه‌اي بگشايد، به شاخه‌هاي مختلف و جناحهاي افراطي تقسيم شده بود كه همه به سرچشمه اصلي جمعيت العلما مي‌رسيدند. مهم‌ترين شاخه اين جنبش را مولانا سميع الحق رهبري مي‌كرد. او رهبري سياسي و مذهبي، عضو «مجمع ملي» و سناتور بود كه مدرسه‌اش مهم‌ترين مركز آموزش رهبران كنوني طالبان به شمار مي‌رفت. دست كم هشت وزير كابينه طالبان و بيش از بيست والي (استاندار)، فرمانده نظامي، قاضي و مقامهاي ارشد اداري طالبان در سال 1996 م، در زمره فارغ التحصيلان «دار العلوم حقانيه» مولانا سميع الحق بودند. يونس خالص و محمد نبي محمدي از رهبران با سابقه احزاب مجاهدين، هر دو در مدرسه حقانيه تحصيل كرده بودند. مدرسه حقانيه در «اخورا ختك» در ايالات سرحد (پاكستان) واقع است. طلاب اين مدرسه يك دوره هشت ساله مطالعات اسلامي را مي‌گذرانند و پس از دو سال ديگر به دريافت دانشنامه مفتخر مي‌شوند. تأمين مالي اين مدرسه از طرف دولت است و طلاب در آن به صورت رايگان تحصيل مي‌كنند.[46]

احمد رشيد در مصاحبه‌اي كه با مولانا سميع الحق انجام داده است، ضمن بيان گلاية اين رهبر جنبش ديوبندي از ISI در مورد حمايت از حكمتيار و جماعت اسلامي، سخنانش را در مورد رهبر طالبان نقل مي‌كند. مولانا مي‌گويد:

قبل از سال 1994 ملا عمر را نمي‌شناختم، چون او در پاكستان درس نخوانده است. اما اطرافيان وي طلاب حقانيه بودند و بارها به ديدنم آمده و بحث مي‌كردند كه چه بايد كرد. من آنان را نصيحت كردم كه حزب تشكيل ندهند، چرا كه ISI هنوز سعي مي‌كرد احزاب مجاهدين را عليه يكديگر تحريك كند، تا آنها را در چند دستگي نگه دارد. به طلاب پيشنهاد كردم يك جنبش طلبگي به راه اندازند. هنگامي كه جنبش طالبان شكل گرفت، من به ISI گفتم كه بگذاريد طلبه‌ها افغانستان را تسخير كنند.

اولين بار در سال 1996 با ملاعمر در سفري به قندهار ديدار كردم و مفتخرم كه او به عنوان امير المؤمنين انتخاب شده است. او نه پولي داشت، نه قبيله‌اي و نه سابقه‌اي؛ اما نزد همگان از احترام برخوردار بود و از همين رو لطف خداوند شامل حالش شد. از نظر اسلام هر كس حافظ صلح و امنيت باشد، مي‌تواند به عنوان امير انتخاب شود. وقتي پاكستان درهايش را به روي انقلاب اسلامي بگشايد، رهبري آن ديگر با پيرمرداني چون من نيست، بلكه مردان ناشناخته‌اي كه از ميان مردم بر مي‌خيزند، به رهبري آن بر خواهند خاست.[47]

احمد رشيد در ادامه به پاسخ مولانا سميع الحق در مورد درخواست نيرو از طرف ملاعمر در 1997 م (پس از شكست طالبان در مزار) اشاره مي‌كند كه مولانا مدرسه‌اش را بست و هشت هزار نفر طلبه آن را به كمك ملاعمر فرستاد. همچنين احمد رشيد به همكاري يك جناح ديگر از جنبش ديوبندي در فرستادن نيرو به افغانستان و نيز همكاري سپاه صحابه با طالبان و بهرة جمعيت العلما از طالبان مي‌پردازد.

احمد رشيد مي‌گويد:

روابط طالبان با برخي از گروههاي افراطي پاكستان به دليل اشتراكات فراوان از استحكام زيادي برخوردار است. چند تن از رهبران ديوبندي در هر دو سوي مرز به قبايل پشتون دراني قندهار و چمن پاكستان تعلق دارند. ديوبنديها مخالف ساختار قبيله‌اي و فيودالي هستند و به همين دليل، طالبان ساختار قبيله‌اي و رهبري رؤساي قبايل را قبول ندارند. از ديگر اشتراكات طالبان با جنبش ديوبندي، مخالفت شديدشان با ايران و شيعيان است. اكنون ديوبنديهاي پاكستان خواستار تحقق انقلاب اسلامي به سبك طالبان در پاكستان هستند.

طالبان به وضوح سنت اصلاح طلبي و آموزه‌هاي ديوبندي را با سختگيريهاي شان كم ارج نموده، هر نوع بحث و جدلي را گناه و بدعت به شمار مي‌آورند. آنان با چنين كاري افراط گرايي جديدي را در پيش گرفته و نوعي الگوي انقلاب اسلامي را مطرح مي‌كنند كه براي دولتهاي منطقه تهديد كننده است. در حالي كه مسعود و حكمتيار با نوگرايي مخالفت نيستند، طالبان به شدت با آن مخالفت ورزيده، تمايلي به شناخت و قبول نظريات جديد، پيشرفت و توسعه اقتصادي ندارند.

طالبان با تاريخ اسلام و افغانستان،‌علوم ديني، تفسير قرآن و پيشرفت علمي و سياسي جهان اسلام در قرن بيستم كاملاً بيگانه‌اند. در حالي كه بنيادگرايي اسلامي در قرن بيستم داراي تاريخ طولاني مباحث علمي مكتوب است، طالبان از چنين چشم انداز و سابقه تاريخي بي بهره‌اند. آنان هيچ گونه ديدگاه مدون و تحليل علمي از تاريخ اسلام و افغانستان ندارند. طالبان از مباحثاتي كه درباره بنيادگرايي اسلامي در سراسر جهان جريان دارد، اطلاع چنداني ندارند و دركشان درباره تاريخ كشورشان از اين هم كمتر است.
چنين بي‌اطلاعي نوعي واپس‌گرايي به وجود آورده است كه براي طالبان جاي هيچ‌ گونه بحث و مناظره‌اي، حتي با همكيشان مسلمان‌شان، باقي نگذاشته است.
[48]

 

نتايج

جنبش طالبان در يك زمينة بحران داخلي و در شرايط رقابتهاي شديد قدرتهاي بزرگ و منطقه‌اي و همسايه به وجود آمد و پاكستان آن را پشتيباني كرد. اين جنبش از ابتدا مسلحانه و به شدت سياسي بود. تحليل تاريخي عوامل پيدايش بحرانهاي زمينه‌ساز آن به تركيب قومي ـ نژادي و مذهبي مردم افغانستان بر مي‌گردد. اساسي‌ترين عامل بحراني شدن اوضاع داخلي، هجوم ارتش سرخ به افغانستان بود. در اثر اتحاد استراتژيك غرب و عربستان، مقابله با اين هجوم از طريق پاكستان آغاز شد و در نهايت به پيروزي مجاهدين و تسريع فروپاشي شوروي انجاميد.

در نتيجه اسلام‌گرايي رشد نمود، ولي برنامه‌هاي مقابله با اين رشد به طور سرّي در جريان بود. با مطرح شدن منافع اقتصادي آسياي ميانه، از طرف جبهة غرب، جنبش تحريك گرديد تا مجاهدين را از صحنة قدرت افغانستان بردارد، ولي موفق نشد. حاكميت سرمايه در پشت صحنة قدرت سياسي آمريكا با طمع تحرك به اقتصاد خستة خود، اين جنبش سياسي را تحريك كرده بود و در نهايت هم با دخالت نظامي مستقيم آن را سركوب نمود.

افكار اين جنبش سرّي تحت تأثير جنبش بنيادگراي شاه ولي الله در هند و ديوبنديهاي پاكستان و نيز جو صوفيانة فرقة نقشبنديه در داخل افغانستان است. جنبش هيچ وقت افكار خود را بيان نكرده، ولي قشري گري و افكار جزمي و پايبندي آن به پشتونْوالي، با مقاومت طوايف ديگر در افغانستان رو به رو گرديد. بازتاب جهاني اين عقايد و اعمال نيز «اسلام = خشونت» را تبليغ نمود.

جنبش طالبان يك جنبش شديداً بنيادگراي سياسي ـ نظامي و به لحاظ فكري تحت تأثير جنبشهاي شبه قاره هند بود؛ هر چند شباهتهايي نيز با ساير جنبشها داشت.


 

پي‌نوشتها:

 



* دانش پژوه مقطع كارشناسي ارشد، رشته تاريخ اسلام مدرسه عالي امام خميني (ره)

 



1. افغانستان طالبان و سياستهاي جهاني، ميلي،‌ ويليام، ترجمه عبدالغفار محقق، ص 68.

2. افغانستان روحاني ماركس مجاهد، ماگنوس، رالف و ديگران، ترجمة قاسم ملكي، ص 258 و طالبان اسلام نفت و بازي بزرگ جديد، رشيد، احمد، ترجمه اسدالله شفايي و ديگران، ص 51 و 52 و افغانستان طالبان و سياستهاي جهاني، همان، ص 68.

3 و 4. طالبان اسلام نفت و بازي بزرگ جديد، همان، صص 53 ـ 56.

 

5. همان، صص 53 ـ 56.

6. طالبان جنگ مذهب و نظام جديد در افغانستان، مارسدن، پيتر، ترجمه كاظم فيروزمند، صص 76 و 77.

7. افغانستان روحاني ماركس مجاهد، همان،‌صص 266 و 267.

8. طالبان اسلام نفت و بازي بزرگ جديد، همان، صص 99 ـ 114.

9. تا 24 گروه قومي مختلف بر شمرده است. ر.ك: افغانستان و مداخلات خارجي، حقجو، مير آقا، چ 1، قم، انتشارات مجلسي، 1380، صص 32 ـ 25.

10. كيهان هوايي، 15/2/1372، ص 22.

11. مسائل نهضتهاي اسلامي، صديقي، كليم، ترجمه سيد هادي خسروشاهي،‌صص 109 ـ‌143.

12. جنبشهاي اسلامي معاصر، موثقي، احمد، ص 193.

13. افغانستان در پنج قرن اخير، فرهنگ،‌ مير محمد صديق، ج 2، ص 667.

14. در اين باره توضيحاتي خواهد آمد.

15. ر.ك: فصلنامه علوم سياسي، «بحرانهاي طالبان»، عارفي، محمد اكرم، مؤسسه باقر العلوم، سال چهارم، شماره 16، زمستان 80، ص 261.

16. همچنين ر.ك: افغانستان و مداخلات خارجي، صص 96 ـ 97.

17 و 18. طالبان اسلام و نفت و بازي بزرگ جديد، همان، صص 245 ـ 284. بي نظير بوتو، نخست وزير وقت، در مصاحبه با BBC گفت: «ايالات متحده و بريتانيا با پول عربستان تأمين كننده اسلحه طالبان اند.» ر.ك: افغانستان طالبان و سياستهاي جهاني، ص 177 و افغانستان (كتاب سبز)، علي‌ آبادي، علي رضا، چ 3، تهران، وزارت خارجه، 1375، ص 237.

 

19 و 21. عارفي، محمد اكرم، «جنبش اسلامي پاكستان و چالشهاي ساختاري ـ راهبردي»، فصلنامه مطالعات خاورميانه، شماره 27، ص 33.

20. خلاء ايدئولوژي يكي ناشي از فروپاشي شوروي تنها از طريق بنياد گرايي مي‌توانست پر شود. ر.ك: فصلنامه خاورميانه، شماره 3،‌ زمستان 73، ص 67؛ ظهور، انحطاط و فروپاشي آل سعود، قوام، عبدالعلي.

 

22. برداشت از مقاله جام جم، مورخ 27/5/1380، ص 1.

23. فصلنامه خاورميانه، همان.

24. ر.ك: جمهوري اسلامي، 9/10/1380، ص 7، به نقل از واحد مركزي خبر. جو تروريستي دهة‌ نود در پاكستان و همكاريهاي سپاه صحابه با گروه طالبان قابل پيگيري است. اين جو همراه با عوامل ديگر، باعث روي كار آمدن نظاميان در پاكستان شد. كشته شدن مسئول خانة فرهنگ ايران و نيز پنج تن از دانشجويان فارغ التحصيل شدة كارشناسي ارشد در مسائل نظامي از ايران در پاكستان در اين دهه اتفاق افتاد.

25. جريان پرشتاب طالبان، صص 86 ـ 126. احمد رشيد در پيوست كتاب خود، طالبان اسلام، نفت و بازي بزرگ جديد، تاريخچه‌اي از اين دخالتهاي را تنظيم كرده است.

26. در صورت ركود بيشتر، صهيونيستها ضرر مي‌ديدند. ر.ك: تدارك جنگ بزرگ، گريس هال، سل، ترجمه خسرو اسدي، چ 1، تهران، مؤسسه خدمات فرنگي رسا، 1377، ص 230.

27. فصلنامه خاورميانه، شماره 27، همان،‌ص 33.

28. جريان پرشتاب طالبان،‌ص 281 و افغانستان و مداخلات خارجي، ص 133. ايران خواستار پيوستن چين به اين اتحاديه است. ر.ك:‌ روزنامه جمهوري اسلامي، 1/2/1381، ص 3.

29. ر.ك: استراتژي و تحولات ژئوپليتيك پس از دوران جنگ سرد، ثقفي عامري، ناصر،‌چ 1، تهران، مؤسسه چاپ و انتشارات وزارت خارجه، 1373، ص 135 و صص 140 و 180؛ طالبان اسلام نفت و بازي بزرگ جديد، صص 306 ـ 319؛ ملي گرايي هندو، جمشيدي بروجردي،‌ محمد تقي، چ 1، تهران، وزارت خارجه، 1379، صص 162، 169 ـ 170.

30. تركمنستان در اين رقابتها هميشه موضعي بي‌طرف داشته است.

31. روا،‌ اليور، افغانستان، اسلام و نوگرايي سياسي، ترجمه ابوالحسن، سرو قد مقدم، چ 1، مشهد، معاونت فرهنگي آستان قدس، 1369، صص 66 ـ 73.

32. جبنشهاي اسلامي معاصر، صص 194 و 197.

33. جريان پر شتاب طالبان، صص 94 ـ‌97.

34. طالبان اسلام، نفت و بازي بزرگ جديد، همو، ص 24. احمد رشيد خبرنگار 21 سال جنگ افغانستان بوده است.

35. وي در سازمانهاي كمك رساني غربي در افغانستان مدتها فعاليت داشته است.

36. طالبان، جنگ، مذهب و نظام جديد در افغانستان، همو، ص 107 و 108.

37. همان، ص 109.

38. اين مسئله به به كارگيري مقتضيات زمان و مكان در اجراي احكام اسلام يا همان اجتهاد اصطلاحي در شريعت باز مي‌گردد كه طالبان هرگز آن را در نظر نمي‌گرفتند.

39. همان، ص 112 و 113.

40. همان، ص 115 و 116.

41 و 42. همان، ص 117.

 

43. رشيد، احمد، طالبان اسلام،‌ نفت و بازي بزرگ جديد، ص 143.

44. همان، ص 144.

45. همان، ص 146.

46. همان، ص 146 و 147.

47. همان، ص 148 و 149.

48. همان،‌ ص 150.

 

  اهميت افغانستان                                           

                                                    اهميت افغانستان                                                                                      

علي اصغر رجاء                            

                                                                                     (دانش پژوه كارشناسي ارشد تاريخ)

توسعه نيافتگي افغانستان هرگز از اهميت اين سرزمين نمي كاهد. ابعاد مختلف اهميت تاريخي, جغرافيايي, سياسي, فرهنگي و اقتصادي افغانستان بدون در نظر داشتن توسعه نيافتگي آن توضيح داده مي شود.

اهميت تاريخي:

افغانستان پيش از اسلام و در دوره ي اسلامي بخشي از خراسان بزرگ بوده است. در دوره ي اسلامي اهميت تاريخي اين منطقه از حوادثي چند هويدا است: تغيير حكومت از امويان به عباسيان تحت رهبري ابو مسلم خراساني كه خود باعث آميختن فرهنگ فارسي و عربي شد؛ بر پايي نخستين حكومت نيمه مستقل از خلافت عباسي در شرق قلمرو اسلامي به وسيله ي طاهريان در خراسان كه از آن پس حكومتهاي ديگر راه كمال استقلال را پيمودند و وقوع اولين و آخرين شكست مغولان در هجوم گسترده به قلمرو اسلامي در پروان افغانستان.

گذشته از اينها افغانستان در مسير راه قديمي ابريشم قرار دارد. تجارت بين شرق و غرب در عالم قديم از اين راه تأمين مي شد. يكي از دلايل عمده ي حمله ي مغولان به قلمرو اسلامي تسلط بر همين شاهراه بود كه از طريق آن علاوه بر تبادل كالا, دين و فرهنگ نيز مبادله مي شد.

اهميت جغرافياي طبيعي:

كشور افغانستان در قلب آسيا و در محل اتصال فرهنگ و تمدن چين, هند, ايران و آسياي ميانه قرار دارد. اين سرزمين داراي رودهاي جاري فراوان است كه برخي چون رود كابل, رود هيرمند و هريرود به كشورهاي مجاور مي ريزد. آب اين رودها در صورت مهار, علاوه بر تأمين آب شرب, كشاورزي و توليد برق در داخل, نيازمنديهاي كشورهاي همسايه را هم فراهم مي آورد. كوهستانهاي مرتفع پامير, بام دنيا و مركز افغانستان سرچشمه ي اين رودها و سد طبيعي ميان سرزمينهاي شمالي و جنوبي آن است. به همين دليل در دوره ي استعمار اين نوار كوهستاني نقش عمده اي در رقابتهاي روس و انگليس پيدا كرده بود.

در صورتي كه كشاورزي مكانيزه در افغانستان رونق گيرد, محصولات آن بسيار متنوع و سهم مهمي از صادرات كشور را به اقصي نقاط عالم تشكيل خواهد داد. دامداري صنعتي افغانستان نيز مي تواند ثروت هنگفتي را به خصوص در قسمت فراورده هاي دامي عايد مردم كند. پوست قره گل و برك از صادرات قديمي اين سرزمين بوده است. اقتصاد افغانستان مي تواند با توسعه ي كشاورزي و دامداري به شكوفايي برسد. به علاوه كه معادن بسيار از جمله گاز, لعل و فيروزه در افغانستان وجود دارد. تنها معدن سنگ لاجورد در جهان مختص به افغانستان است.

اهميت سياسي:

افغانستان به خاطر اهميت سوق الجيشي آن در دوران استعمار مورد رقابت روس و انگليس قرار داشت. انگليس سه بار در افغانستان شكست نظامي خورد و هيچ گاه اين سرزمين, مستعمره واقع نشد. در عصر جنگ سرد نيز اين كشور ميدان رقابت دو ابرقدرت شرق و غرب بود. مقامات بلند پايه ي شوروي سابق و نيز رئيس جمهور آمريكا آيزنهاور از اين كشور بازديد كرده اند. شكست نظامي روسها در افغانستان يكي از عوامل تسريع كننده ي فروپاشي شوروي و نظام دو قطبي و در نتيجه پايان جنگ سرد بود. طي دهه ي اخير قرن بيستم تحولات عظيمي در اطراف افغانستان رخ داد كه اهميت تاريخي و سوق الجيشي آن را زنده كرد. چين به سرعت راه رسيدن به سطح يك قدرت اقتصادي برتر از ژاپن را در پيش گرفت. هند نيز فن آوري ارتباطات را به دست آورد و در رقابت با پاكستان به قدرتهاي اتمي پرداخت. بهره برداري از منابع نفت و گاز آسياي ميانه و خزر توجيه اقتصادي يافت. بنابر اين تسلط بر افغانستان راهبرد كنترل قدرتهاي منطقه و دروازه ي ورود به استراتژي جديد نظامي گري آمريكا به عنوان ابر قدرت يگانه جهان گرديد.

كشورهاي نو استقلال يافته ي آسياي ميانه راه ورود به آبهاي آزاد را از مسير نزديكتر نسبت به ايران مي جستند و اين راه از افغانستان و پاكستان تأمين مي شد.

در نظام تك قطبي گفتمان ((برخورد تمدنها)) كه از جانب نظريه پردازان آمريكايي براي روي كار آوردن دموكراسي ليبرال به عنوان آخرين مرحله حكومتها و پايان تاريخ طرح شده بود, با حذف ((طالبان)) از صحنه ي سياسي افغانستان در اين كشور به اجرا در آمد.

اهميت اقتصادي:

افغانستان در مسير راهيابي كشورهاي آسياي ميانه به آبهاي آزاد قرار دارد. مسير افغانستان- پاكستان نسبت به مسير ايران حدود هزار كيلومتر كمتر و از نظر اقتصادي به صرفه تر است.

احداث راه آهن و جاده هاي ترانزيتي در افغانستان مي تواند اهميت تاريخي آن را از نظر تجاري برگرداند و راه ابريشم را احيا كند. حمل كالاها به وسيله راه آهن از شرق به غرب آسيا و بالعكس بسيار با صرفه تر از حمل دريايي است و مسافت و مدت حمل كالا را به شدت كاهش مي دهد. (برابر اخباري كه در تاريخ 27/1/83 از تلويزيون ج.ا. ايران به اطلاع رسيد, راه آهن چين- روتردام هلند به طول سه هزار و هشتصد كيلومتر حمل كالا از طريق دريا به مدت چهل روز را به مدت هيجده روز از طريق خشكي كاهش خواهد داد.) با توجه به وجود نيروي كار فراوان و ارزان در افغانستان رسيدن به اين موقعيت براي آن بعيد نيست و فقط نيازمند ايجاد امنيت و برقراري نظام حكومتي پايدار است.

اقتصاد اروپا با پيوستن تركيه به اروپاي واحد مي تواند خود را از طريق ايران و افغانستان به اقتصاد آسيا متصل كند. اقتصاد آسيا با پشت سر نهادن بحران مالي و فعال شدن اقتصاد جنوب شرقي آسيا به تدريج هويت مي يابد. همچنين افغانستان بهترين منطقه ي توريستي از لحاظ داشتن مناظر بكر طبيعي و آثار باستاني براي جهانگردان و محققان از سراسر عالم است. در حالي كه خاور ميانه از بحران آب رنج مي برد, افغانستان سرشار از رودهاي آب شيرين است.

اهميت فرهنگي:

پيش از اسلام دين بودا كه بومي هند بود از طريق افغانستان امروزي به وسيله كوشان شاهان در يكي دو سده پيش از ميلاد وارد چين و سرزمينهاي خاور دور شد و بر فرهنگ آن حدود تأثير گذاشت.

پس از اسلام و در دوره ي بروز استقلال خواهي حكومتها از تسلط عرب و خلفاي عباسي در دربار حكومتهاي غزنويان و غوريان, زبان فارسي به اوج رشد و رواج خود رسيد و در تمام شبه قاره ي هند نفوذ كرد. نفوذ زبان فارسي در شبه قاره مختصراً از طريق حكومتهاي غزنويان و غوريان بود كه مركز اصلي آنها در افغانستان قرار داشت. دربار سلطان محمود غزنوي محل تجمع افرادي چون فردوسي و بيروني گرديده بود. افغانستان زادگاه مشاهيري چون ابن سيناي بلخي, فارابي, ناصر خسرو, سنايي غزنوي و مولانا جلال الدين بلخي است. اثر با ارزش ((من لا يحضره الفقيه)) از كتب فقهي اربعه نزد شيعه نوشته ي محمد بن علي بن بابويه قمي در مزار شريف افغانستان و به درخواست فردي از ساكنان آن نوشته شد.

موانع توسعه و پيشرفت در افغانستان:

از لحاظ طبيعي افغانستان در خشكي محصور است و به دريا راه ندارد, از اين رو براي تأمين ارتباط و تجارت دريايي به پاكستان نيازمند است. در اثر سالها جنگ داخلي, اقتصاد كشور كه بر پايه ي دامداري و كشاورزي (مالداري و زراعت) استوار بود از ميان رفته و در قسمت زراعت كشت خشخاش و برداشت ترياك صرفه اقتصادي دارد. از لحاظ سياسي هنوز حكومت مركزي اقتدار كافي ندارد و مجاهدين در مناطق حاكميت خويش مختارند. كشورهاي كمك دهنده ي خارجي به دليل عدم وجود امنيت لازم به وعده هاي خود عمل نكرده اند.

ساختار قومي در افغانستان باعث يك كشمكش دائمي در درون حكومت بوده و اكنون نيز هست. اين امر عدم اعتماد خارجي را براي سرمايه گذاري دامن مي زند. در برنامه هاي توسعه به وسيله ي حكومتهاي قبل هم توزيع مناسبي براي مناطق مختلف به لحاظ سطح در نظر گرفته نشده و برخي اقوام از آن بي بهره بودند. همچنين بي سوادي در ميان مردم به شدت وجود دارد. آمار مناسبي نيز از جهت جمعيت و تخصصهاي موجود و مورد نياز براي برنامه ريزي وجود ندارد.

راهكار پيشرفت و توسعه از راه آموزش:

با نظر به اهميتي كه افغانستان از جنبه هاي گوناگون دارد و نيز با توجه به موانع توسعه آن, تنها راهكار دراز مدت براي توسعه افغانستان, آموزش است. باسواد كردن مردم و آموزش آنان نقش عمده اي در اقتصاد مالداري و زراعت افغانستان دارد؛ زيرا آنان را به روشهاي بهتر در اين دو زمينه رهنمون مي سازد.

در يك ديدگاه كلي توسعه و رشد اجتماعي, اقتصادي و صنعتي به چگونگي نظام آموزش و پرورش بستگي دارد. در دوره هاي رشد صنعتي و نوسازي جامعه, از نظام آموزشي به منظور القاي ارزشها و عادات جديد استفاده مي شود تا از اين راه زمينه ي پيشرفت و توسعه ي اقتصادي, سياسي و اجتماعي تسهيل شود.

گسترش آموزش و پرورش و اهميت يافتن دانش فني و تخصصي در دوره هاي بازسازي و توسعه ي جامعه, مي تواند به پيدايي نخبگان (Elites) جديد, و در نتيجه, به تحول در سلسله مراتب قدرت و منزلت منجر شود. چون در اين شرايط, احراز مشاغل و مقامهاي اجتماعي, مستلزم دانش و تخصص فني و حرفه اي است؛ از اين رو با احراز اين مشاغل, افراد از منزلت اجتماعي و اقتصادي بالاتري برخوردار مي شوند, هرچند كه ممكن است آنان از منشأ اجتماعي پاييني برخاسته باشند.

بدين ترتيب موانع توسعه و پيشرفت در افغانستان به جز محصور بودن در خشكي همگي از راه آموزش در دراز مدت قابل رفع است. براي رفع مانع محصور بودن هم ناچار بايد شبكه ي راههاي ارتباطي كشور گسترش و نوسازي و راه آهن احداث شده و به راههاي ارتباطي كشورهاي همسايه مانند ايران و پاكستان متصل شود. با پرداخت حق ترانزيت از طريق راههاي اين دو كشور نيازهاي افغانستان برطرف خواهد شد. هر گونه احداث, نوسازي و گسترش راههاي افغانستان نيز با در نظر داشت جاده ها و راه آهن بين المللي آسيا و اروپا و كريدور شمال- جنوب كه آسياي ميانه را به آبهاي گرم جنوب متصل مي كند, بايد طراحي و ساخته شود.

 

منابع:

اديان آسيا, ويراسته فريد هلم هاردي, ترجمه عبدالرحيم گواهي, چاپ دوم, 1377, تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

بياني, شيرين؛ مغولان و حكومت ايلخاني در ايران, چاپ اول, 1379, تهران: سمت.

دائره المعارف بزرگ اسلامي, جمعي از نويسندگان, ج 9.

سيد حسن امين, بازتاب اسطوره بودا در ايران و اسلام, چاپ اول, 1378, تهران: نشر مير كسري.

علاقه بند, علي؛ جامعه شناسي آموزش و پرورش, چاپ بيست و نهم, 1380, تهران: نشر روان.

 

تواناييهاي مهاجران در توسعه افغانستان موانع بازگشت و راهكارها

تواناييهاي مهاجران در توسعه افغانستان موانع بازگشت و راهكارها

پس از آنكه طالبان بر كابل و شمال مسلط شدند، كارآموزش در سطوح مختلف مختل شد و عدة بسياري از تحصيل كردگان براي ادامة تحصيل و يا زندگي بهتر به خارج از افغانتسان مهاجرت كردند . اين در حالي بود كه در ميان مهاجران افغاني در اقصي نقاط جهان كه قبل از طالبان در خارج اقامت داشتند نيز افرادي به تحصيل پرداختند . عمده ترين اين افراد در ايران و پاكستان اقامت دارند و تحصيلات آنان بسيار متنوع و در سطوح مختلف است.

اينكه آيا تواناييها تخصصي مهاجران براي بازسازي افغانستان كفايت مي‌كند يا خير، احتياج به آمار و برنامه ريزي دارد. هر چند از طرحي براي بازسازي افغانستان نظير طرح مارشال براي اروپاي پس از جنگ جهاني دوم سخن به ميان آمده است؛ اما هنوز بطور مشخص مجري ،‌بودجه و تخصصهاي مورد نياز آن اعلام نشده است. آنچه كه در افغانستان مشهود است، رقابت تعداد زيادي از شركت‌هاي خارجي سرمايه گذار و يا مؤسسات (NGO) در افغانستان مي‌باشند كه تعدادي از متخصصين بومي را جذب كرده‌اند و متخصصان خارجي هم در آنها فعالند. اين امر نشان از عدم كفايت يا عدم حضور متخصصان بومي در افغانستان دارد. برخي از دارندگان مدارك دانشگاهي از طريق IOM اكنون در افغانستان شاغل به كارند،‌ اما بسياري شغلي يافت نكرده سرگردانند. اشتغال در غير مورد تخصص نيز كه معضل كشورهاي توسعه نيافته است،‌ لااقل در ميان دولت مردان افغانستان مشاهده شده است. اين پديده هم حاكي از كمبود نيروي متخصص در افغانستان است.

نيروي متخصص موجود در ميان مهاجران مي‌تواند در پايه گذاري صنعت و توسعه در افغانستان سهيم باشند. فارغ التحصيلان دوره‌هاي ديپلم و فوق ديپلم نيز مي‌توانند در بازگشت به افغانستان در امر سواد آموزي و يا معلمي مدارس فعاليت نمايند. خوشبختانه مهاجراني كه در ايران و پاكستان بوده‌اند،‌ توانسته اند از تخصص و تحصيل مطابق با فرهنگ اسلامي بهره‌ برند و در بازگشت به وطن مي‌توانند فرهنگ و صنعت بومي سرزمين خود را ترويج كنند. نتيجه:‌

وجود تخصصها،‌ تحصيلات و مهارتهاي مورد نياز افغانستان در ميان مهاجران و كمبود آنها در داخل ايجاب مي‌كند كه برنامه ريزي منسجم،‌ كلان و كار آمدي در داخل افغانستان براي جلب و جذب صاحبان آنها صورت بگيرد.

موانع بازگشت مهاجران به وطن

با وجودي كه افغانستان به مراجعت نيروهاي متخصص و تحصيل كرده،‌ كارگران مجرب و صاحبان سرمايه نيازمند است؛ باز هم برخي موانع اقتصادي ، فرهنگي و رواني در اين راه وجود دارد.

مهاجران در خارج از افغانستان از امنيت و رفاه برخوردارند  و سطح زندگي آنان بسيار بالاتر از هموطنان آنان در داخل است. در صورتي مهاجرين مي توانند به يك زندگي حداقلي در داخل رضايت دهند كه در دراز مدت موقعيت فعلي خود را در خارج از دست بدهند و يا به موقعيتي همسان و بهتر يا نزديك، در داخل دست يابند. در ايران و پاكستان  فشار دولتها براي بازگرداندن مهاجرين افغاني باعث شده كه عده اي از آنان تسهيلات بازگشت و زندگي حداقلي در داخل را برگزينند. مهاجران در ايران اطمينان كافي از بدست آوردن موقعيتي مناسب و همسان در داخل ندارند،‌ زيرا بخوبي مي دانند برنامه هاي بازسازي، طولاني مدت و همراه با نا عدالتي در توزيع امكانات و يا اشتباه و غفلتهايي در اين راه خواهد بود و يا بسياري از اعتبارات اعطايي خارج توسط NGO داخلي به يغما مي‌رود. اين دسته از مهاجران فقط و فقط مي‌توانند به تخصص ، تحصيلات ،‌ مهارتها و سرمايه هاي خود خوشبين باشند نه به برنامه ريزي و سرمايه گذاري موفقيت‌آميز كشورهاي كمك دهنده و دولت اسلامي افغانستان. البته به لحاظ فكري و فرهنگي مهاجران در ايران در سطح بالايي هستند،‌ولي از طرف ديگر به فرهنگ مصرف نيز به شدت عادت كرده‌اند. عدم تطابق در وطن هم در ميان نسل جوان آنان از نظر محتواي آموزشي،‌ گونه‌هاي رفتاري و زبان ديگر اقوام و سهولت دستيابي به موقعيت شغلي و اجتماعي مناسب تا اندازه‌اي نگراني ايجاد كرده است. همچنين نياز اقتصادي ايران به كار ارزان، مفيد و بدون چشمداشتهاي خدماتي كارگران افغاني،‌ جوانان كارگر را سخت به ماندن درايران پايبند مي‌كند.

در مورد مهاجران افغاني در كشورهاي غربي،‌ پذيرش قانوني بصورت فردي و مخصوصاً خانوادگي،‌ اقامت طولاني مدت و احياناً ازدواج با همسري غير افغاني،‌ درآمد رضايتبخش و سطح زندگي بالاتر،‌ تحمل ارزشهاي فرهنگي مغاير را براي آنان آسان كرده و مانع بازگشتشان است. برخي از آنان ارزشهاي فرهنگي غربي را نيز پذيرفته از اين بابت هم در وطن مشكل عدم تطابق دارند.

مهاجراني هم كه در بازگشت به وطن پستها و شغلهاي مهمي را در دولت و شركتها بدست آورده‌اند،‌ با نارضايتي افرادي كه در طول جنگها مشكلات آنرا در داخل تحمل كرده‌اند، روبرو هستند. برنامه ريزي و آماده سازي براي جذب نيروي متخصص مهاجر كه به وطن باز‌ مي‌گردند از جانب دولت اسلامي افغانستان صورت نگرفته، به طوريكه تعدادي از متخصصان اطميناني از يافتن شغلي مناسب به صرف داشتن مدارك دانشگاهي نداشته به  دنبال افراد با نفوذ مي‌گردند تا شغلي بدست آورند.

راهكارهاي رفع موانع بازگشت

در مورد مهاجرين ساكن در ايران و پاكستان بايد توجه داشت كه اكثر آنان پيوندهاي خانوادگي، فرهنگي و عاطفي خود را با وطن خود حفظ كرده‌اند و فقط كسب درآمد مالي وامينت ،‌ آنان را به تداوم شرايط مهاجرت وادار كرده است. ادامه فشار دولتهاي پاكستان و ايران براي خروج و بعضاً توسل به زور،‌ خشونت و ابطال مدارك‌،‌ بالاخره آنان را مجبور به بازگشت مي‌كند، بخصوص كه تسهيلاتي براي مراجعت آنان به وطن از طرف سازمان ملل فراهم شده است. بسياري از آنان مي‌بايست احتمال اشتغال در كارهاي مشابهي را در افغانستان بررسي و امكانات لازم را به داخل منتقل كنند . سالها اجاره نشيني در غربت برخي را واداشته براي خود زمين يا خانه اي در افغانستان تهييه كنند. اين روند بايد ادامه يابد. استفاده از درآمد، مهارت و تحصلاتي كه مهاجران در ايران و پاكستان بدست آورده‌اند و مي‌آورند، براي يافتن موقعيت جديد شغلي،‌ اسكان يا بهبود موقعيتهاي قبلي آنان درافغانستان راهكار خوبي است. البته مهاجران بايد قبل از تشديد فشارها و ايجاد محدوديتها از طرف دولت پاكستان و ايران،‌ خود را آمادة بازگشت سازند.

داشتن قرابت فرهنگي،‌ تاريخي، زباني و ديني ميان ايران و افغانستان بستري مناسب براي بهره گيري كاربردي از بسياري آموزشها به وسيلة مهاجرين افغاني اعم از محصلان،‌ فرهيختگان،‌ طلاب و صاحبان حرف و مهارت فراهم آورده است. چه نيكو است اگر با هماهنگي ميان دولتمردان افغاني در داخل ومسؤلان نهادهاي مربوط در ايران،‌ برنامه ريزيهاي منسجمي در جهت اعتبار بخشي به مدارك طلاب و كمك به استخدام صاحبان مدارك معتبر دانشگاهي در افغانستان صورت گيرد و زمينه بازگشت آنان به وطن فراهم شود.

در مورد كارگراني افغاني در ايران، هر چند اقتصاد ايران همواره به كار ارزان آنان نيازمند بوده و هست و هيچگاه كارگران ايران در مشاغلي كه آنان كار مي‌كنند،‌ وارد نمي‌شود و يا اگر وارد مي‌شوند كارشان به اندازه كارگراني افغاني اقتصادي نيست ،‌ اما تبليغاتي كه دولت ايران براي ايجاد محدوديتهاي شغلي كارگران و يا وضع ماليات بر درآمدشان و يا برداشتن تسهيلات بازگشت انجام مي‌دهد، فرصت استفاده از مهاجرت در ايران را كاهش مي‌دهد و كنيه‌ها و نفرتها را در دل مهاجران افزايش مي‌دهد؛ زيرا آنان بخوبي مي‌دانند كه ايران با نيروي كار ارزانشان به رفاه دست يافت و ديگر احتياجي به ايشان ندارد.‌ ايران هم نشان داده است كه در استفاده از زور براي اخراج مهاجران هيچ ترديدي نمي‌كند.

رفتن خانواده‌هاي مهاجران افغاني و ماندن كارگران جوان به نفع دولت ايران، اما به ضرر خانواده‌هاي مهاجران است؛‌ زيرا شرايط اقتصادي كنوني ايران و افغانستان نسبت به قبل از انقلاب تفاوت اساسي دارد. در دهة 50 هـ . ش درآمدهاي نفتي ايران بسيار بالا بود و كارگران افغاني ضمن تامين نياز اقتصاد ايران به كار ارزان، خانواده هاي خود را هم در افغانستان از درآمد حاصل بهره‌مند مي‌كردند، اما در شرايط ضعف كنوني اقتصاد ايران ،‌در صورت بازگشت خانواده‌هاي مهاجر به وطن، علاوه بر محروميت فرزندانشان از تحصيل،‌ با مشكلاتي از لحاظ معيشت مواجه مي‌شوند. بنابراين تا زمانيكه تفاوت سطح زندگي بين دو كشور به حد تعادل نرسيده، تبليغات براي بازگشت و ايجاد محدوديت نبايد افزايش يابد. تجربة ايران در استفاده از بازگشت مهاجرانش از اروپا و آمريكا قابل مقايسه با بازگشت مهاجران افغاني از ايران به وطنشان نيست. سرمايه و تجربيات علمي اين دو گروه كاملاً متفاوت است . در نهايت بازگشت مهاجران افغاني از ايران بايد بصورت برنامه ريزي شده و با توجه به نيازهاي داخلي بصورت دراز مدت باشد و تعيين ضرب‌الاجل براي خروج آنان نمي‌تواند آنان را وادار به بازگشت كند.

در مورد مهاجران افغاني در كشورهاي غربي تا زمانيكه فرهنگ و ارزشهاي غربي براي آنان مشكل غير قابل تحملي ايجاد نكرده،‌ تفاوت بسيار سطح زندگي آنان را ماندگار مي‌كند. احساس مسؤليت در بازسازي كشور مي‌تواند گروهي از آنان را به كشورشان بازگرداند.

وظيفة دولتمردان افغانستاني ايجاد زمينة بازگشت همة مهاجرين از جهت جذب در پستها و مشاغل مناسب و بهره‌گيري از سرمايه‌هاي علمي ومالي آنان است؛ بطوريكه پس از ورود به وطن سرگردان نباشند.

عدم تطابق در وطن كه بيشتر دامنگير جوانان مهاجر است، مي‌تواند محركي در جهت ايجاد فعاليتهاي جديد براي مهاجرين بازگشته به وطن باشد. آنان در مراجعت مي‌توانند انتقال دهندة فرهنگ و تكنولوژي  ويا تغيير برداشتهاي زندگي در زمينة بهره‌گيري از خدمات،‌ قانون و يا فعاليتهاي اقتصادي و فرهنگي جديد نظير ايجاد شركتهاي تجارتي و مؤسسات آموزشي باشند. درك و احساس آنان در ايجاد شرايط لازم قانوني و فرهنگي براي بهره‌برداري بهتر از تكنولوژي و خدمات در داخل كشور بسيار بالاست. آنان مي‌توانند با انتقال اين فرهنگ تاثير بسياري در بهبود اوضاع زندگي در داخل داشته باشند؛ اما بايد تقابل ارزشها مورد لحاظ قرار گيرد.

تاثير پذيري مهاجران ساكن در كشورهاي غربي از فرهنگ آن ،‌در اثر تداوم معاشرتها در داخل به مرور تعديل خواهد شد.

در برخي از كشورهاي اروپايي هم شايعاتي در مورد سخت‌گيري بر پناهندگان افغاني براي بازگشت وجود دارد،‌ اما آنان به دليل برخورد عاقلانه با مسئله پناهندگي هميشه قوانين و مقرراتي دارند كه بين استفاده پناهندگان از سطح زندگي و درآمد بالا و نيز تحصيل و كسب مهارت در آن كشورها،‌ با مقدار مالياتي كه بايد بپردازند و همچين نياز اقتصادي به كار آنان تعادلي برقرار باشد